Without a fight


بعضی اوقات یهو غم عالم جمع میشه تو دلم. خیلی یهوییه، انقدر یهوییه که نمیفهمم کی انقدر ناراحت شدم، کی شروع کردم گریه کردن، کی خوشحالیام تموم شد، کی دوباره یادم اومد..بعد به خودم میام میبینم چقدر ضعیفم، چقدر اذیتم، چقدر دوست‌نداشتنی و غیر قابل تحمله همه‌چی. چقدر نمیخوام دیگه بجنگم، چقدر واقعا حوصله ندارم، چقدر از همه چی همه چی موو آن کردم و ذره ای برام مهم نیستن دیگه، چقدر نیاز به یه تحول عظیم تو همه چی دارم، چقدر نیاز دارم الان همه‌چی اسکیپ شه به مرداد سال دیگه. اصلا سال دیگه که بشه، دیگه روزای آخر مرداد و اولای شهریور چیزی رو یادم نمیاره، مهر و آبان سال دیگه اذیت نمیشم، زمستون که شروع شه دیگه روزشماری نمیکنم. ولی اینکه این همه تغییر تو کمتر از یک سال میوفته اذیتم میکنه. اینکه میدونم سال دیگه این موقع به جای اینکه اینجوری خودمو در عرض تخت جمع کرده باشم غصه بخورم، حتی تهران نیستم هم اذیتم میکنه. اینکه هیچکی رو ندارم که الان پشتم وایسه، اینکه میدونم هیچ وقت هیچ کسی رو ندارم که پشتم بهش گرم باشه، اینکه میدونم همیشه باید رو پای خودم وایسم و نباید هیچ وقت خسته شم.. میفهمی چی میگم؟ 


مشخصات

  • منبع: http://ugh.blogfa.com/post/10
  • کلمات کلیدی: چقدر ,اینکه ,میدونم ,اینکه میدونم ,میکنه اینکه ,اذیتم میکنه ,چقدر نیاز ,اذیتم میکنه اینکه
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها